دست هایش را در جیب لباسش کرده بود و در گوشه ی خیابان نشسته
بوددر حالی که به ترازوی جلویش زل زده بود و فکر می کرد .
به چه فکر می کرد ؟
معلوم نبود.
شاید به دوران خوش زندگی اش! شاید به آن همه پولی که از دست داده
بود !شاید به خانواده اش ویا پسر کوچکش که بدون مادر، بزرگ می شد!
آهی کشید وسرش را بالا گرفت. به خیابان و مردم جورواجوری که بی توجه
از مقابلش می گذشتند نگاه کرد .ناگهان قلبش تندشروع به زدن کرد. تعجب
کرد ولی نمی توانست آن چه می دید باور کند. پسر کو با یک جعبهواکس
در آن طرف خیابان مشغول واکس زدن کفش مردی بود. نمی دانست چه
کند .بلند شد تا پسرش نبیند او دیگر به اداره نمی رود . دوید تا او نفهمدپول
توجیبی اش از کجا می آید .پول تخم مرغی که هر شب می خورند
ازکجاست . دوید .
پسر در آن طرف خیابان مشغول واکس زدن کفش مردی بود که ناگهان
چشمش به پدرش که در حال دویدن بود افتاد.بدون آن که به داد و بی
دادهای آن مرد توجه کند ، شروع به دویدن کرد. جعبه ی واکس را برداشت
ودوید . دوید تا پدرش نفهمد که او می داند پدرش دیگر به اداره نمیرود .دوید
تا او نفهمد که پول دفتر و کتاب هایش را از کجا می آورد . یا این که پولهایی
که ناگهان در جیب بابا ظاهر می شود از کجاست...
هر دو می دویدند و فکر می کردند. پسر به ترازوی در دست پدر و پدر به
جعبه ی واکس پسر...
نفیسه مریدی
نوشته شده توسط به توچه ربطی داره اسم من چیه! در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 11:28